ندای لرستان - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
حلبیآبادهای جنگلک چابهار هم از حملات امریکا در امان نبودند
نیره خادمی| شبی که صدای انفجارها به سیستان و بلوچستان رسید، جنگ فقط پایگاه نظامی و حتی تجهیزات دولتی را هدف نگرفت. زنی در جنگلوک از ترس سکته کرد، معلمی در ایرانشهر جانش را به واسطه شوک صداها از دست داد و بیش از ۲۰۰ دانشجوی دختر در خوابگاه، ساعتی را میان تاریکی، دود و وحشت گذراندند. جنگ برای مردم بخشهایی از سیستان و بلوچستان، از هفدهم تیر دیگر فقط تصویری در قاب تلویزیون نبود، تجربهای بود که ردش بر زندگی آنها هم ماند.
پروین سپاهی همان زن قربانی جنگ است، زاغهنشین جنگلوک که همراه کودکانش زندگی میکرد، اما آن شب از ترس صدای انفجارها سکته کرد و از دنیا رفت. تلاشها برای یافتن اطلاعاتی بیشتر درباره این قربانی جنگ بیفایده است چرا؟ چون جنگلوک بخشی از چابهار است، اما جدا مانده. یک منطقه سه و نیم هکتاری در مرکز چابهار که به علت قرار گرفتن در نزدیکی ساحل صخرهای چابهار یا همان ساحل دریابزرگ و پتانسیلی که برای گردشگری دارد، گرانقیمت است، اما اهالی آن بسیار فقیرند. آنها از اوایل دهه هشتاد به خاطر خشکسالی و بیکاری در سیستان و بلوچستان به این منطقه پناه آوردند. با چوب، کامپوزیت و یونولیت فشرده برای خود کپر و حلبیآباد ساختند و در طول این دههها جمعیتشان به حدود ۴۰۰ خانوار رسید. حالا البته کسی وارد جنگلوک نمیشود مگر اینکه با اهالیاش آشنا باشد، حتی زمانی که سال ۹۹ خانههای مردم آتش گرفت و لباسهای زنان سوخت رستم بلیده از اهالی چابهار هم نتوانست لباسهایی که برای زنان تهیه کرده بودند را مستقیما به دست آنها برساند. «لیست تهیه کردیم و نزدیک ۱۶۰ تا ۱۷۰ تا دختر و خانم بودند که برایشان لباس خریداری شد، اما چون امکان ارتباط نبود از طریق مسجد جامع بین آنها پخش شد.»
جنگلوک آب شرب آشامیدنی نداشت، از آموزش مطلوب برخوردار نبود و از توسعه شهری هم هیچ بهرهای نبرد و حالا هم که با هدف قرار گرفتن یک مرکز نظامی در نزدیکی آن، بیسامانتر شده در حالی که به نوشته یونس زینالدینی در اردیبهشت سال ۹۹ و همزمان با ماجرای آتشسوزی؛ یکی از دلایل مهم عدم موافقت مسوولان شهری با تغییر کاربری جنگلوک به منطقه مسکونی «مجاورت با اماکن امنیتی و نظامی» بود.
رستم بلیده حالا درباره حملات اخیر به «اعتماد» میگوید؛ یک سمت جنگلوک دیوار اداره بنادر است و سمت دیگرش یکی از پایگاههای نظامی.«زمانی که آنجا را زدند خانههای مردم خراب شد و پروین سپاهی هم که از اهالی آنجا بود از ترس شدت انفجار سکته کرد.» فاصله این مردم با محل انفجار حدود ۴۰ تا ۵۰ متر است؛ آدمهایی که چهارشنبه شب با سر و صداها متوجه جنگ شدند؛ تعدادی از آنها زخمی شدند و یک نفر هم جان خود را از دست داد: «مردم در آنجا اصلا زندگی ندارند مثل حلبیآبادهای کرج و خاک سفید تهران است؛ منطقهای جرمخیز که هیچ کس نمیتواند وارد آن شود. عادت کردهاند به این نوع زندگی، یک موشک هم بزنند کنار زندگی آنها خیلی اتفاق خاصی برایشان نمیافتد.» رستم بلیده فردای روزی که انفجارها رخ داد، توانست به جنگلوک برود و بعد دید که سقف همان حلبیآباد هم روی سر مردم آمده است. اگرچه این مردم زندگی که از قبل تجربه کرده بودند حتی شباهتی به زندگی معمولی و مرسوم در سیستان و بلوچستان را نداشت، اما میشد ترس را در صورتهای آنها دید. دیوار مجموعه نظامی سمت آنها ریخته بود و ماشینهای خاکبرداری در حال کار بودند. برق نبود، ترانسفورماتور برق جنگلوک بر اثر انفجار خراب شده بود و ماموران اداره برق در حال تعمیر بودند تا کابلها را سر جای خود بگذارند. «طرف در روستای خود کار و کاسبی نداشته یا مشکلات مالی داشته و به همین دلیل برای کار به اینجا آمده است. حالا هم بیشتر متکدی هستند یا مسافرکشی میکنند و در جمعه بازار چابهار میوه میفروشند. هر کاری میکنند و برای آنها اصلا مهم نیست چه کاری. به راحتی هم نمیشود آنها را جابهجا کرد، چون جمعیتشان زیاد است و جایی ندارند که بروند. زمینهایی هم که به نوعی تصرف کردهاند، تجاری و گرانقیمت است.»
جنگلک یا به گویش محلی جنگلوک، منطقهای نه در حاشیه که در میان شهر چابهار و در مجاورت دریابزرگ یا ساحل صخرهای است. موجهای بلندی که در فصل مونسون، گاه تا چهار متر هم بالا میرود منظره بسیار منحصربهفردی را در این منطقه ترسیم میکند، اما ۵۰۰ متر آن طرفتر از آن، تنها منظره فقری دیده میشود که حالا با جنگ درآمیخته شده.«فضای جنگلوک متراکم است، کوچه و خیابانکشی ندارد و حتی ماشین نمیتواند داخل آن برود.» بلیده که البته مدتی در چابهار دبیر ستاد بازآفرینی بوده است، میگوید که پیشتر تلاشهایی برای ساماندهی آن منطقه انجام شده، اما موانعی برای ورود به بافت وجود دارد.«ساماندهی این افراد کار سختی است و باید آنها را جایی ببرند که زمین آن ارزش خوبی داشته باشد. مردم آنجا اگرچه سند مالکیتی ندارند، چون از ۲۰ سال پیش آنجا زندگی میکنند، احساس مالکیت دارند و رضایت نمیدهند.»
با وجود این، دو روز بعد از حمله امریکا به چابهار و تخریب سرپناه مردم در جنگلوک، محمدسعید اربابی، مدیرعامل سازمان منطقه آزاد چابهار از آمادهسازی پروژه یکهزار واحدی برای اسکان خانوارهای جنگلوک برای ساماندهی سکونتگاه غیررسمی این منطقه خبر داد و گفت که این حادثه ضرورت تسریع در ساماندهی سکونتگاههای غیررسمی را بیش از گذشته آشکار کرده و وظیفه همه دستگاهها فراهم کردن شرایطی است که مردم بتوانند در محیطی ایمن و شایسته زندگی کنند.«ساماندهی سکونتگاه حاشیهنشین جنگلوک یکی از مطالبات دیرینه مردم و از مهمترین برنامههای مشترک دستگاههای اجرایی است که طی ماههای اخیر با همکاری دولت، سازمان منطقه آزاد چابهار، شرکت بازآفرینی شهری ایران و قرارگاه سازندگی سپاه پاسداران روند اجرایی آن شتاب گرفته است.» به گفته او ساماندهی جنگلوک البته تنها جابهجایی چند خانوار نیست، بلکه اقدامی اساسی برای کاهش آسیبهای ناشی از حاشیهنشینی، ارتقای کیفیت زندگی شهروندان، تامین امنیت و ایجاد فرصت برخورداری برابر از خدمات شهری است.«بر اساس تصمیمات اتخاذ شده، زمین فعلی سکونتگاه جنگلوک برای اجرای طرحهای عمومی از سوی سازمان منطقه آزاد چابهار به شرکت بازآفرینی شهری ایران منتقل خواهد شد تا فرآیند جابهجایی ساکنان بدون مانع اجرایی دنبال شود.»
مردی که برای درمان قلبش به ایرانشهر آمده بود
ماجرای درگذشت پروین سپاهی و حاشیهنشینی مردم جنگلوک تنها موضوعاتی نیست که مردم سیستان و بلوچستان در این روزهای جنگی از آن حرف میزنند. حدود یک ساعت و نیم بعد از حمله به حوالی جنگلوک، موشکهای دیگری به سمت فرودگاه ایرانشهر پرتاب شد و امواج آن خانواده دیگری را هم عزادار کرد. محمدولی رییسی، معلم ۴۷ ساله یکی از روستاهای نیکشهر بود که یک زندگی کاملا معمولی داشت و حالا همسر و سه فرزندش عزادار شدهاند.
او به فوتبال علاقه داشت و این هفتههای آخر هم بیشتر پیگیر جام جهانی بود، مردی که ۲۰ سال از عمرش را در روستای چانس در ۱۳۰ کیلومتری ایرانشهر معلمی کرد، اما حالا که زندگیاش به جنگ گره خورد هیچ کس سراغ خانوادهاش را نگرفته. سهم او و خانوادهاش در این چند روز فقط، یک دیدار بیست دقیقهای از سمت رییس آموزش و پرورش منطقه بوده و بس. محمدولی با انفجار اول شوکه شده بود، با این حال بعد از انفجار دوم میخواست به بیرون از خانه بروند تا ببیند کجا هدف قرار گرفته است. همسرش، نسرین سرفرازی مخالفت کرد، اما در نهایت به حیاط رفت تا وضو بگیرد. «یکی، دو دقیقه بعد شنیدم که به سختی اسمم را صدا کرد و فقط گفت: «بیا». سر برگرداندم و دیدم بین ورودی حیاط و خانه افتاده است. رنگش پریده بود و سعی میکرد به سختی چشمانش را باز نگه دارد، اما نمیتوانست. همان زمان با اورژانس تماس گرفتیم و به قدری حالش بد بود که منتظر نماندیم و خودمان او را بردیم. در بیمارستان حدود ۳۵ تا ۴۰ دقیقه به او شوک دادند، اما تمام کرد. همسرم بیمار قلبی بود، اما آن روزها حالش خوب بود و مشکلی نداشت؛ هر سال چکاپ انجام میداد و داروهایش را مصرف میکرد.» او هم مانند بقیه اهالی ایرانشهر اصلا فکرش را هم نمیکرد که امریکا این منطقه محروم را هم هدف حمله قرار دهد.«همه میگفتند ایرانشهر که چیزی ندارد بخواهند بزنند.» حالا او نگران است، چراکه همسر خود را در جنگ از دست داده و از آن طرف، معلوم نیست که همسرش حتی در ردیف شهدا قرار گیرد.«احتمالا میگویند چون ترکش نخورده و زیر آوار نمانده است، شهید محسوب نمیشود در حالی که همزمان با صدای انفجارها این اتفاق برایش افتاد.»
وحشت در خوابگاه دختران
ساعت حدود ۱۱ همان شب زمانی که بیشتر از ۲۰۰ دانشجوی دختر دور از خانه و خانواده در خوابگاه دختران در حال آماده شدن برای امتحانات فردای خود بودند با صدا و موجهای پی در پی انفجار وحشتزده از جا پریدند. پنجرهها شروع به لرزیدن کرد و آنها سعی کردند سریع خود را به طبقات پایین ساختمان برسانند. بعضی از بچهها به شدت ترسیده بودند و حالشان بد بود. زبان و فکشان قفل شده بود و نمیتوانستند حرف بزنند. استرس داشتند. یکی از بچهها اصلا نمیتوانست پلهها را پایین برود و کمی زمان برد تا بتواند حرکت کند. به هر حال باید پایین میرفتند و ساینا یکی از این دختران حالا به «اعتماد» میگوید: «مطمئن بودیم جایی که در طبقه دوم هستیم، خطرناکتر است. یکسری از بچهها فشارشان افتاده یا بالا رفته بود. خیلی ترسیده بودند مخصوصا که برق خوابگاه هم کامل قطع شد و این ترس بچهها را بیشتر میکرد. فقط دود بود که میدیدیم و البته محل انفجار از ما فاصله داشت. این شرایط حدودا یکی، دو ساعت زمان برد و بعد اوضاع کمی بهتر شد.» پیش از آن اصلا احتمال نمیدادند که اطراف خوابگاه آنها مورد حمله واقع شود و بعضیها هم که حرف آن را به میان میآوردند خیلی برایشان جدی نبود.«بعضی از بچهها مثل من که اینجا فامیل داشتیم یا اعضای خانوادهمان اینجا بود، رفتیم آنجا، ولی بچههایی که آشنایی نداشتند- یعنی حدود نصفی از تعدادمان- مجبور شدند آن شب را در خوابگاه بمانند. بعد برای ما تعریف کردند که تا صبح نتوانستهاند بخوابند، چون حدود ساعت ۵ صبح هم دوباره صدای انفجار شنیده بودند.»
ترس آن شب باعث شد بعضی از دختران دانشجو با وجود اینکه ایام امتحاناتشان است به شهرهای خود بروند. فردای حمله هم البته مسوول دانشگاه به خوابگاه آمده و درباره امتحان، اجباری یا اختیاری بودن آن صحبت کرده. «ما روز بعد از آن امتحان داشتیم، بنابراین گفتند که امتحان به صورت اختیاری برگزار میشود. روز بعد که امتحان برگزار شد بیشتر بچهها امتحان ندادند و قرار است که یک روز در هفته آینده برای کسانی که نتوانستند شرکت کنند، برگزار شود.»
ساینا رشته هوشبری درس میخواند و فردای آن روز هم امتحان مهارت پرستاری داشت.«در آن شرایط همه بچهها درباره پزشکی مسائلی را میدانستند و خیلی کمککننده بود مخصوصا که ما با اورژانس تماس گرفتیم، اما به خاطر آن شرایط وخیم تماسمان وصل نمیشد و اورژانس ایرانشهر پاسخ ما را میداد.»
ساینا آن شب به همراه 8-7 نفر از بچهها به خانه عمویش که در آن نزدیکی بود، رفتند. عموی ساینا اینطور از آن شب تعریف میکند: «بعضی دچار شوک شده و غش کرده بودند و از آغاز جنگ تا همین حالا آن شب، شب بیسابقهای بود.»
عسل دانشجوی ترم دوم رشته بهداشت عمومی دانشگاه علوم پزشکی چابهار یکی دیگر از این دختران است که آن شب همراه ساینا به خانه عمویش رفتند تا دستکم خیالشان راحت باشد که کسی مراقب آنهاست. او برای «اعتماد» توضیح میدهد که چطور وقتی در حال درس خواندن بود با صدای انفجارها دچار ترس و شوک شد.«پشت سر هم صداها را میشنیدیم، مثل اینکه زلزله بشود تمام در و پنجرهها تکان میخورد. آن لحظه دیگر متوجه شدیم که چه خبر است. گوشی تلفنم را برداشتم و به سمت هال رفتم. آن لحظه آدم استرس زیادی دارد و اصلا نمیداند که باید چه کار کند، چون ما طبقه سوم بودیم با خودم فکر کردم که اگر بخواهیم پایین برویم خیلی زمان میبرد، بنابراین همانجا باید در چهارچوب یا دور از پنجره پناه بگیریم.» در همین خیال بود که یک دفعه حالش بد شد و همانجا وسط هال افتاد. احساس میکرد که هوا نیست و نمیتوانست نفس بکشد و با اینکه به صورت فیزیکی نفس میکشید، اما مدام بچهها را صدا میزد و میگفت که نمیتوانم نفس بکشم.«این حالت دقیقا از استرس بود.»
حدود چهار، پنج دقیقهای همینطور گذشت و او حتی نمیتوانست راه برود، بنابراین دیگر دختران خوابگاه کمک کردند، دست او را گرفتند تا آرامآرام پلهها را پایین بیاید و به حیاط خوابگاه برسد. حیاط پر از دود و سر و صدا بود، اما به هر حال چند دقیقه آنجا ایستادند تا شرایط بهتر شد. خانواده عسل از زاهدان، فاصله زیادی تا چابهار دارند و او در آن لحظات اصلا دوست نداشت اگر اتفاق تلخی را تجربه میکند دور از خانواده باشد.«بیشتر از اینکه نگران باشم که چه اتفاقی برایم میافتد، نگران بودم که دور از آنها برایم اتفاقی بیفتد. اگر در چارچوب خانه و خانواده بود و پیش مادر و پدرم بودم دلگرمتر بودم ولی دور از آنها هر اتفاقی بیفتد، سخت است. انگار هیچ کس نیست که به دادمان برسد، چون در این شرایط بودیم نمیدانستیم باید چه کار کنیم. ساعت حدود ۱۲ بود و بیرون هم که نمیتوانستیم برویم اصلا انگار هیچ کاری از ما بر نمیآمد. چند دقیقه بعد ساینا هماهنگ کرد و به خانه عمویش رفتیم. واقعا به دادمان رسید.» به خانه عموی ساینا هم که رفتند دوباره صدای انفجارهایی را شنیدند، اما روی آنها تاثیر زیادی نداشت.«بیشتر بچهها خواب بودند، اما من بیدار بودم و چون در خانه بودم خیالم راحت بود که هر اتفاقی بیفتد، اینجا امنتر است. خوابگاه هم یک سرپرست داشت ولی جمعیت ما زیاد بود و آن یک نفر نمیتوانست پاسخگوی این همه جمعیت باشد ضمن اینکه خودش هم ترسیده بود.» فضای آن شب طوری بود که اصلا هیچ کس نمیدانست باید چه کار کند؟ بماند یا برود از آن طرف نگرانی برای خانواده هم بود اگرچه عسل تصمیم گرفت که قبل از آنکه آنها متوجه شوند و نگرانی به دل آنها راه یابد با آنها تماس بگیرد و ماجرا را طوری شرح دهد که حال و هوای عادی بودن را منتقل کند.«گوشیام فقط سه درصد شارژ داشت و هر لحظه ممکن بود که خاموش شود. فکر کردم اگر خاموش شود و تماس بگیرند، بیشتر نگران میشوند، بنابراین تماس گرفتم و خیلی آرام گفتم که اینجا را زدهاند و مثلا ما چیزی حس نکردهایم، اما به هر حال نگران نباشید به خانه عموی یکی از دوستان میرویم. البته آنها هنور خبردار نشده بودند و من هم که این را گفتم خیالشان راحت شد.»
در حوالی منطقهای که خوابگاه آنها قرار دارد چندین منطقه هدف حمله قرار گرفت، اما مقر سپاه از همه به آنها نزدیکتر بود. عسل پیش از آن شب هیچ تصوری از جنگ نداشت و حتی این تجربه با تصاویری که از جنگ دیده بود، فرق داشت. هیچ وقت هم فکر نمیکرد که در چنین شرایطی قرار بگیرد، فکر میکرد مثلا شهرهایی که فقط نیروگاه یا منابع خاصی دارند مورد حمله قرار بگیرند و شهری که در آن قرار داشت چنین شرایطی را ندارد. بعضی از بچهها که اهل شهرهای دیگری بودند و تجربه داشتند در کنترل شرایط و خودشان موفق بودند و حواسشان به بقیه هم بود ولی مثلا عسل که اولین بارش بود خیلی بیشتر واکنش نشان داد.«فیلم انفجارها و تخریبهای جنگ را دیده بودم، اما آن فیلمها هیچ کدام شبیه چیزی نبود که خودم تجربه کردم. اصلا قابل درک و مقایسه نیست وقتی از دریچه دوربین میبینید خیلی برایتان عادی است ولی وقتی در آن شرایط و جو قرار میگیرید همه چیز واقعا ترسناک است.»
در هفدهمین شب تیر، روایتهای دیگری هم در سیستان و بلوچستان شکل گرفت. صدای حدود ۱۰ انفجار در چابهار و کنارک شنیده شد و در پی اصابت چند پرتابه، اسکله شهید بهشتی، اسکله کلانتری و برج کنترل ترافیک دریایی چابهار آسیب دید. همزمان با حمله به فرودگاه ایرانشهر، بخشهایی از اداره هواشناسی تخریب شد و خالد قادری، نیروی کشیک ۲۹ ساله این اداره هم جان باخت.
آن شب، جنگ برای هر کس روایتی متفاوت داشت؛ برای پروین سپاهی با ایستادن قلبش، برای محمدولی رییسی با آخرین قدمهایش در حیاط خانه، برای خالد قادری در محل کارش و برای دختران خوابگاه، با شبی که تا صبح بیدار ماندند.